تبليغاتX
نفسی تازه
نفسی تازه
نفسی به تازگی زندگی
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط وحید
 

یادم هست خیلی وقت پیش عزیزی گفت ما قدر هیچ چیزی را نمیدانم مگر اینکه آن را از دست بدهیم . وقتی دبستان هستیم دوست داریم به راهنمایی برویم وقتی هم به راهنمایی رفتیم حسرت روزهای خوش دوران دبستان رو میخوریم و این قصه تا پایان زندگیمان ادامه دارد . دانشجو که شدم اصلا حس خوشی نسبت به دانشجو شدنم نداشتم و دوست داشتم این دوران هر چه زودت تمام شود ولی هر ترمی که میگذشت خاطراتش تا مدت ها با من میماند . این ترم که رو به پایان است برای من سرشار از خاطرات بود .

چند روز پیش که بین کلاسهایمان با صمیمی ترین دوستانم به فست فود نزدیک دانشگاه رفته بودیم در فست فود آهنگ های فرامرز اصلانی پخش میشد . آن روز حسابی به هر سه نفرمان خوش گذشت و با هم آهنگ دیوار فرامرز اصلانی را زمزمه کردیم . امشب بر حسب اتفاق آرشیو موزیک هایم رو نگاه میکردم که چشمم به اسم فرامرز اصلانی خورد . اولین آهنگی که پخش شد همان آهنگ دیوار بود . این برای من که آدم خاطره بازی هستم مثل یک اتفاق خوب بود . آهنگ که پخش شد همه خاطرات دوران دانشجویی از ذهنم گذشت . خاطرات تلخ و شیرین . تلخ و شیرین بودنشان مهم نیست . مهم این است که دوست ندارم این روزهای خوب این روزهای با هم بودن تمام شود . دوست دارم در لذت بودن با دوستان غرق شوم . ماگ قهوه ام را در دستم میگرم و در خاطرات دوران دانشجویی غرق میشوم ...

 

*يه ديواره يه ديواره يه ديواره/ یه دیواره كه پشتش هيچي نداره

تو كه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون

يه پرندست يه پرندست يه پرندست/ یه پرندست كه از پرواز خود خستست

بن و بالشو بستن دست ديروزا نمياد ديگه حتي به يادش فردا

يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا روي پشتبونش ولو ميشد خورشيد

درخت انجير پيري كه تو باغ بود همه ي كودكي هاي مرو ميديد

يه آوازه يه آوازه يه آوازه / یه آوازه كه تو سينم شده انبار

يه اشكيه ميچكه روي گيتار عاقبت كي گيرد اين كار

يه مردابه يه مردابه يه مردابه / یه مردابه توي تن از فراموشي چراغي

كه ميره رو به خاموشي نگردد شعله ور بيهوده ميكوشي

يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا روي پشتبونش ولو ميشد خورشيد

درخت انجير پيري كه تو باغ بود همه ي كودكي هاي مرو ميديد

يه ديواره يه ديواره يه ديواره كه پشتش هيچي نداره

تو كه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون

فرامرز اصلانی / دیوار

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط وحید
منو تو آغوشت بگیر خدا / میخوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم


کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری ؟


توی آغوش تو آرامش محضه / منو با خودت ببر حتی یه لحظه


رضا صادقی / آغوش تو / آلبوم : یکی بود یکی نبود

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط وحید
آقا جان لطفا حریم خصوصی مردم را رعایت کن .


آقا جان شما که کنار من نشسته ای و هیچگونه آشنایی با من نداری لطفا وقتی دارم sms تایپ میکنم زیر چشمی sms های من را نخوان .

نکن آقا جان ......

نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط وحید
 

قالب وبلاگ عوض شد و امین عزیز در ویرایش اون مثل همیش کمک شایانی به من کرد . جا داره ازش تشکر ویژه ای داشته باشم .

راستی نظرتون در مورد قالب چیه ؟

نگارش در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط وحید
چندی پیش به این فکر میکردم که زمانی که مدرسه بودیم( مقطع اش زیاد تفاوتی نمیکند ) زندگیمان نسبت به الان نظم بهتری داشت . انگار که متعهد تر بودیم . به استثناء روزهای تعطیلات تابستان و عید بقیه روزها صبح زود از خواب بیدار میشدم و سرحال و با نشاط به مدرسه میرفتم . بعد از مدرسه هم به خانه برمیگشتم ( البته اگر ظهر کلاس نداشتیم ) و بعد از اندکی استراحت درس میخواندیم تلویزیون نگاه میکردیم والخ . شاید بشود هر صفت خوبی را به آن دوران نسبت داد . بخصوص سال سوم دبیرستان که حقیقتا سال خاطره انگیزی برای من بود .

الان که دیگر انتهای دوران دانشجویی هستم ه عقب که برمیگردم میبینم این چند سالی که دانشجو شده ام دیگر از آن نظم خاص خبری نیست و میشود گفت آن نظم تا حدودی جایش را به بی نظمی داده است . حالا دیگر برای ما فقط روزهای جمعه تعطیل نیست . دیگر از آن صبح زود از خواب بیدار شدن ها خبری نیست . از درس خواندن های روزانه خبری نیست . هر چه هست تنبلی است و تنبلی ! خوابیدن تا لنگ ظهر و درس خواندن شب امتحان با استرس فراوان ! دیگر از آن روزهای شاد دوران مدرسه خبری نیست هر چند نمیشود لذت روزهای تعطیل بعد از امتحانات و دیدن نمره های پاس شده رو منکر شد .احساس میکنم به واسطه همین اتفاقات نشاط گذشته رو هم از دست داده ام .

نمیدانم این بی نظمی دوران دانشجویی چقدر در زندگی شما تاثیر گذاشته . یا اصلا تاثیر گذاشته یا نه ؟

نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط وحید
یادمه روزی که همراه با امین عزیز میخواستم دوباره این وبلاگ رو راه اندازی کنیم به من پیشنهاد طراحی یک قالب جدید رو داد . من هم پذیرفتم ولی به شرطی که هیچگونه دخل و تصرفی در طراحیش نداشته باشم ! چون راستش رو بخواهید اصلا علاقه ای به سر و کله زدن با کدهای برنامه نویسی ندارم . 

قالب که آماده شد امین از من خواست برای مطلبی که زیر عنوان وبلاگ میخواست بنویسد نظری بدهم . خیلی زود این شبه جمله به ذهنم رسید (( نفسی به تازگی زندگی )) . این روزها وقتی وبلاگ رو مرور میکنم از دیدن این شبه جمله حس خوبی بهم دست میدهد 

نگارش در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط وحید
برای ما استقلالی ها :

فصلی که ممکن است همین جا تمام شود

و تمام شد .

نگارش در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط وحید
خانه ساکت است . همگی خوابیده اند و سکوت عجیبی خانه را فرا گرفته . معمولا از این مواقع برای درس خواندن استفاده میکنم . سکوت آرامش وصف ناپذیری به من میدهد . ماگ پر از تی بگ عطری ام را از روی میز برمیدارم و همه حواسم به مساله ای هست که در جزوه ام نوشتم . صدایی مرا بخودم می آورد . دقت که میکنم این صدا صدایی نیست جز نم نم باران که به شیشه پنجره اتاقم میخورد . جزوه ام را میبندم و با خودم این شعر را زمزمه میکنم :

زیر باران باید رفت 

پ - نوشت : وقتی اینجا هر روز هوا سرد تر شده و باران لطیفی میبارد مگر میشود جز باران و پائیز از چیز دیگری نوشت ؟

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط وحید
گاهی وقت ها هر چقدر سعی میکنید مطلب در خور توجهی برای اتفاقی بنویسید نمی توانید . کلمات در این لحظات گم میشوند و ذهن یاری شما نخواهد بود .

در نظر داشتم در مورد بارانی که 24 ساعت مداوم و بی وقفه بارید و لطافت خاصی به هوا داد مطلبی بنویسم ولی نتوانستم چیزی در خور توجهی بنویسم . فقط میتوانم بگویم :

خدایا شکر

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط وحید
بالاخره چشم ما به جمال پائیز روشن شد . امروز هوا به یکباره تغییر کرد . عصر امروز هوا فوق العاده شد . آنقدر خنک و دلپذیر بود که هوس کردم کمی قدم بزنم . هوا که خنک میشود انگیزه ها هم می آیند . سلام پائیز ... سلام
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ